آینه دق
همیشه میترسیدم از اینکه وقتی اومدی نتونم تغذیه ت کنم ...
امروز نمیدونم با سهمیه تو چکار کنم!
شده نمک روی زخمم
خدا شاهده بیتابی نمیکنم
خدا شاهده بهونه نمی گیرم
زندگیمونو جهنم نکردم برای همه
من آروم گرفتم، حداقل سعی کردم اینطور به نظر بیاد، اما عکسای سونو گرافیت، اون اسبای موزیکالی که مخصوص روز تولدم برا تو گرفتم، حتی شلوارای بارداریم نمیذارن آروم بمونم
حالا هم که سهم تو از وجودم ... سهمی که قرار بود باهاش پرواز کنم ...
وقتی به همسری گفتم انگار داغ اونم تازه شد، کاش نگفته بودم اما نمیتونم ازش پنهون کنم، اگر بودی هیچ وقت گرسنه نمیموندی 😔
راستی پسرم ...
قرار نبود اشکامون اشک شادی باشه؟
قرار نبود با وجود قشنگت دلتنگیامو تسکین بدی؟
قرار نبود درد و خستگی و دلهره های بارداری مامان و باباتو از یادشون ببری؟
الان از ما یه مامان و بابای نصفه مونده ،
یه مامان با حسرت بغل گرفتنت، حسرت شیر دادنت، حسرت نوازش کردنت، حسرت آروم کردنت
یه بابا با حسرت دیدنت ... و خدا میدونه چقدر حسرت دیگه توی دلش موند که بخاطر آرامش من نگفت، خدا می دونه تو دلش چی گذشت تا فقط گفت کاش فقط یه عکس ازش گرفته بودی 😔 مگه میتونم یاد ببرم که وقتی میومد خونه و سلام میکرد چطور حرکت میکردی؟
که وقتی بهش میگفتم چشاش چه برقی میزد از خوشحالی؟ اینکه به لبش چه لبخندی میومد از لذت اینکه فسقلیش به صداش عکس العمل نشون میده.
گاهی میگم کاش حداقل بهش نگفته بودم اینا رو😔
حالا ما موندیم و شیری که شده آینه دق .
مامانی مونده و بابایی که تمام سعیشو میکنه محکم بمونه تا مامانی غم به دلش راه نده
گل مامانی
خدا میدونه این حرفا از سر دلتنگیه، نه گله و شکایت 😔
خدا میدونه برای دلم نمیخواستمت با اینکه دلم خیلی می خواستت😔
خدایا به داد دلمون برس 😢



آینه دق 

